تبليغاتX
::. سکوت صحرا فریاد توفان .::

سکوت صحرا فریاد توفان

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

: پیوندها

 

دلتنگی
گل آقا
خزه
شیطونک
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

 

به حرمت آن نامي كه بر تو نهاده ام نه طلب كمك كه فقط و فقط سادگي و آرامش ازت خواستم و تو چه كردي

قداستو پاكي آن نام را لكه دار كردي

به خدا قسم که اگر عشق مادر نبود هيچ گاه به اين نام نمي خواندمت

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
یک علاقه دیگر را زیر پا بنه

هيچ وقت به قدرت كلمات فكر نمي كنن همين طوربي ملاحظه كلماتو كنار هم ميچينندو به خورد طرف ميدن

 

ديگه فكر نميكن چه بلايي سر طرف ميارن با يه اظهار نظر ساده كل شعور و عقل و هدف و علاقه شخص

 

مقابلو زير سوال ميبرن

نميدونم اينكه دوباره شروع به خوندن يه درس ديگه در مقطع كارشناسي بكنم كجاش خنده دار كه همه با نيشخند

 

 ميگن: نمي خوني كه؟ وا! مگه بيكاري؟

 

 برو دنبال كار، برو فوقتو بگير تا يه كار خوب پيدا كني با پول خوب

 

 اوو   اَه   حوصله داريا بي خيال!

 

آخه يه نفر نيست بگه من اگه پولكي بودم كه ديگه اين مهتابي كه ميبينيد نبودم

 

ميگم كار هم پيدا ميكنم ولي اين علاقمه ، يه علاقه ديرينه

 

ميگه خوب فوقتو بگير

 

 ميگي باليسانسه رياضي فوق ادبيات گرفتن سخته

 

ميگه خوب رياضي بگير

 

 ميگي ديگه دلم نميخواد رياضي بخونم

 

 ميگه خوب آمار يا هرچي كه زير شاخشه بخون

 

 ميگي اينا ادبيات نيست من دلم ميخواد ادبيات بخونم

 

ميگه تا جووني كار كن ميگي پس علاقه ام چي؟

 

 ميگه رفتي دنبال كار؟

 

 ميگي علاقهم

 

 ميگه واي حوصله داري!

 

اگه ماماني وآقاي همسر نبودن تحمل اين نابخردان چقدر سخت ميشد اينايي كه علاقه در هيچ جاي زندگيشون

 

وجود نداره اينايي كه بجز تخريب روحيه و شخصيت و هدف آدما كار ديگه اي ازشون برنمياد

| +| نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

همكارا زنگ ميزنن ميگن دانشگاه امروز داره برنج و روغن گوشت ميده واسه ماه رمضون

 

خوشحال از پشت ميزش پا ميشه ميره سهميه شو ميگيره . فكر ميكنه بره اينا رو بزاره خونه و بياد.

 

 پياده داره راه كوتاه بين دانشگاه و خونشو طي ميكنه با خودش فكر ميكنه اين ماه ميتونه اجاره خونشو به موقع بده.

 

همش مراقبه كيسه برنج پاره نشه بريزه كه يه مرتبه     ايييييييي..... دنگ............  پكككك......

 

زير يه پارچه سفيد خوابيده هنوز لبخند رضايت رو لباشه مردم ميگن نيم ساعته زير

 

 اين آفتاب ِهيچ كي نمياد برش داره تازه الان پليس رسيده .....

 

 

 

اگه بلندشه ميبينه دونه هاي برنج ِقرمز شدش ‌همه پخش زمينه

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
تولدت مبارک
دیروز ماه گرد وبلاگم بود یعنی شانزدهم مرداد وبلاگم یک ساله شد ولی چون مسافرت بودم نتونستم

                                                بهش تبریک بگم

| +| نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

زير آفتاب پر قدرت ظهر توي تراس دراز كشيدم دلم مي خواد ستاره هارو بشمرم آخه معلممون مي گفت ستاره ها تو روز هم هستند ولي ما نمي بينيمشون

 

بابابزرگ از صبح رفته تو باغ داره به درختا ميرسه

 

مامان رفته پا چنار خريد كنه

 

 صداي خنده امير سهند از اتاق پائين داره مياد اون تازه به بلوغ رسيده و چقدر بامزه شده از حرفاش زن عمو سوري و ماماني ريسه رفتن ولي صداي گنجشكا وبلبلا و بقيه پرنده ها از صداي اونابلندتره حتي صداي گاو ممد تلفن چي هم از پائين ده مياد

 

اينجا رو ول كنم كجا برم تازه عمو اينا و خاله اينا و بقيه هم دارن ميان . شبا ميريم خونه هم ديگه شب نشيني بابا بزرگ جلو جلو راه ميره با يه چراغ تو دستش و راهو بهمون نشون ميده

 

كاش حنا و رها هم ميومدن ديگه هيچي كم نداشتم

 

 

آخ چشام كور شد واي چرا هيچي نمي بينم

 

 

سوري معلوم نيست كي برمي گرده ميگه انقدر امير سهند خسته كوفتست كه نمي تونم ولش كنم بيام هم خونش هم هست ولي ميگه اونم بدتر ازاين صبح تا شب سر كاره

 

بابايزرگ  از نصف شب رفت تو يه باغ بزرگ هنوز برنگشته

 

باغ پشت خونه شده يه ويرونه ديگه امير سهند نمي خنده ولي نمي دونم تو اين سكوت چرا صداي گاو ممد تلفن چي كه  هيچ   صداي گنجشكا و بلبلا هم نمياد

 

حنا حنا نمي دونم كجاست دارم گمش مي كنم رها رهارها رها رها ....

 

آخ نور چشامو كور كرد ه

بغض گلومو

| +| نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
سه یار دبیرستانی ن د ا ر ی م

شنبه ها معمولا دلم برات تنگ نمي شد چون جمعه ها مي ديدمت اما ۵تا جمعه است كه نديدمت تو اين مدت سعي كردم اصلا بهت فكر نكنم

ولي همش دلم مي خواد بدونم اين خدا چرا انقدر اصرار داشت ما با هم دوست بشيم و تو تمام اين سالها تو ازمون دور باشي

كلا دوسال كنار هم بوديم تو تمام خاطرات قشنگ ۲سال آخر مدرسه جاي تو خالي بود بعدم تمام سالهاي دانشگاه ازمون دور بودي خيلي دور حالا هم كه اونور دنيايي

 اصلا چه لزومي داشت كه ما باهم دوست بشيم كه همش دوريا رو تحمل كنيم

يه پيشنهاد دارم بياين بي خيال هم شيم اينجوري بهتره

واسه لحظه هاي تنهايو غم وغصه واسه لحظه هاي شادي و خنده دنبال يكي ديگه مي گردم اينجوري راحت تريم خيلياي ديگه هم خوشحال ميشن نه؟

| +| نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
آرامش و پرنسس

امروز يه پرنسس بودم يه پرنسس ،كه نه نخست وزيرش،نه باديگاردش، نه كلفت ونوكرش؛ نه عروسش و نه هيچ كس ديگهش بهش خيانت نميكنه.

 

 آخه تو فيلم اينجوري بود و انقدر بهم آرامش داد كه منم بالاخره قبول كردم يه پله بيام پائينتر از ايني كه هستم وبشم يه پرنسس!!!!!!!

قديما وقتي تو يه فيلم دوست يا همسر يا يه شخص نزديك به نقش اول بهش خيانت مي كرد جا مي خورديم و مي گفتيم: به همه شك كرده بوديم جز اين واي نه! خداي من !

بعدشم مي گفتيم: عجب كارگرداني چه فيلمي ساخته!

 اما حالا تا فيلم شروع مي شه اصلا نميدونم توش خيانتي صورت مي گيره يانه ،اما همون اول حدس مي زنيم كه مثلا فلان كركتر حتما خيانت مي كنه حالا  يا لو ميده يا زيراب مي زنه يا بالاخره يه جوري فتنه به پا مي كنه .

 

و وقتي كه تو فيلم ديشب هيچ كي به هيچكي خيانت نكرد وچندتا حسودي هم كه بودن توسط دوستداران پرنسس نا كام ماندن يك آرامشي پيدا كردم كه نگوو راستش از اين كه پرنسس بشم ديگه بدم نمياد !

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

در مورد پر برکت بودن ماه رجب حرف می زنه.

می گه ماه رمضان هم داره میاد، دیگه تو این گرما با زبون روزه ورزش کردن سخت میشه ولی ثوابش بیشتر میشه!

می گه این ساعت  بهتره آدم می تونه نمازشو بخونه بعد بیاد!

 

وقت آب خوردنه. همه اومدن که آب بخورن، از بچه 7 ساله گرفته تا زن 45 ساله، همه رو می زنه کنار، درست موقعی که دختر کوچولو میاد دستاشو ببره زیر شیر آب، لیوانشو می گیره اون زیر، می گه : بذار اینو پر کنم .

 

حتماً عاشورا هم که میشه تا مداح میگه قربون گلوی تشنه علی اصغرم برم صدای عرعر این از همه بلند تر میشه!!!

| +| نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

لالا  لالایی  لالا لالایی    لالالالا یی لالا لالایی  گنجشگ لالا مهتاب لالا لالا  لالایی  لالا لالایی    لالالالا یی لالا لالایی 

 

سه سال گذشت پشیمون نیستم ولی خسته ام

 

 از اعداد و ارقام حالم بهم می خوره این همه عدد و حفظ می کنیم تا با به یاد آوریشون شاد بشیم جشن بگیریم بخندیم که یادمون بره چقدر عوض شدیم گندیده شدیم متعفن شدیم دور شدیم تنها شدیم

 

لالا  لالایی  لالا لالایی    لالالالا یی لالا لالایی  گنجشگ لالا مهتاب لالا لالا  لالایی  لالا لالایی    لالالالا یی لالا لالایی 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386 توسط مهتاب   |  ارسال به دوستان
 

بوی گندم ماله من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله مشرقیم توای این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شب پوست تو ازمخمل سرخ رختم از تاول تن پوست تو از پوست پلنگ

 بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

 تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب. تن من خاک منه ساقه گندم تن تو تن ما تشنه ترین تشنه یه قطره آب

 بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا تن تو مثل تبر تن من ریشه سرد تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم :

بوی درد و زخم و کینه و نفرت مال من هرچی خوشی و شادی و عزت مال تو یه دنیا مال تو تنهائیام مال من خنده هام مال تو غصه هاو بی کسی هام  مال من

| +| نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386 توسط مهتاب   |  ارسال به دوستان
 
به نام پدر . پسر . همسر

 

وقتی راهنمایی بودم می خواستن مارو ببرن اردو وشب هم اونجا بمونیم ولی بابام گفت من چه جوری اعتماد کنم ومنه مغرور هم بدون هیچ جرو بحثی برگه مدرسه رو که شرایطو توضیح داده بودن برداشتم ورفتم تو اتاقم و فکر کردم که هیچ وقت بابامو نمی بخشم، اما اونو بخشیدم، ولی نه به خاطر اینکه شرایط جامعه بد بود ،نه به خاطر اینکه من تو اون سالها با آ دوست بودم و هر کی جای بابام بود نمی تونست بزاره دخترش با همچون دختری باشه وبره اردو. من حتی یادم نرفت که چند روز بعدش داداشم با تیم بسکت رفت مسافرت یک هفته ای!!!!

 بخشیدمش چون بابام بود، بخشیدمش چون رفتارهای بدتر از اینارو هم نادیده گرفته بودم ،بخشیدمش چون خودش بیشتر از من ناراحت بود که چرا نمی تونه این اجازرو بهم بده،بخشیدمش چون همیشه بهم حق انتخاب داده بود ،بخشیدمش چون شبها یا صبحای زود که می رفتم دوچرخه سواری باتمام کم حوصلگیش میومد دم در می ایستاد که من تو اون تاریکی واون خلوتی راحت باشم و وقتی زود میومدم می گفت چرا انقدر زود برگشتی برو هنوز هستم و تو می دونستی چنان آدم بی حوصله ای وقتی چنین کاری می کنه یعنی    عاشقته

حالا وقتی آقای همسر اجازه بعضی کارارو بهت نمی ده وقتی ...می بخشیش نه بخاطر اینکه باهاش موافقی نه بخاطر اینکه درکش می کنی می بخشیش چون عاشقته چون     عاشقشی

 

ولی وقتی واسه خروج از کشور باید یکی یا پدرت یا همسرت اجازه صادر کنه کلت داغ میشه اینکه با این همه سن هنوزم باید مثل یه بچه خوب بری از ولیت امضا بگیری اینجا دیگه نمی تونی این جامعه با این عقاید رو ببخشی و حوصله هیچ جرو بحثیو نداری

 

 هر جا که می بینی بحثای فمینیستی اصلا باهاشون هم کلام نمیشی فکر می کنی یه مشت شعار احمقانه دادن به چه درد می خوره؟

 تو ای که دوستداشتی رئیس جمهور بشی تو ای که تا یه اتفاقی می افتاد زود بحث سیاسی راه می انداختی تو ای که بخاطر ع نفهم با مدیرت جرو بحث کردی که چرا تو تابسون به مانتو این بیچاره گیر می دی اینکه از مانتو مدرسش هم گشاد تره و آخرهم متقاعدش کردی واون بهت گفت مهتاب تو نباید ریاضی می خوندی تو باید وکیل می شدی !

تو ای که مثل احمقا همیشه برگه نظر خواهی و با دقت پر می کردی بعد زیرشم امضا می کردی و معتقد بودی آدم باید حرفشو بزن !!

 

وقتی اون جمعه برفی که واسه آزمون رفته بودین مدرسه پشت در مونده بودین تنها کسی که اعتراضشو نوشت و زیرشم امضا کرد تو بودی.

حالا ببین به چه وضعی افتادی وقتی اون دختره با عصبانیت تو باشگاه اومد بهت گفت شماها وقتتون ارزش نداره که هیچ اعتراضی به دیر کرد مربی نمی کنید تو فقط نگاش کردی و روتو کردی اونور حتی برات مهم نبود که اون چی در موردت فکر می کنه و حتی بهش نگفتی که چرا، اعتراض کردنو خوب بلدم ولی پاچه خواری بعدشو بلد نیستم .

وقتی یه نفر زنگ می زنه بهت می گه: اینا چیه نوشتی ؟بعد می گی کجاش ؟اونم می گه: من کامل نخوندم ولی اینا چیه نوشتی!!! تو اصلن حوصله هیچ حرفیو نداری و باهاش اصلن جرو بحث نمی کنی!!!  

فکر که می کنم می بینم میزان جروبحث کردنم میزان مخالفت کردنم میزان دردو دل کردنم میزان اظهار نظر کردنم میزان تو جمع بودنم نسبت به قبل خیلی کم شده

می دونی این به خاطر پخته تر شدنت نیست. این به خاطر اینکه داری پیر میشی از بس  که هر جا زدن تو سرت از بس که واسه هر کس وناکسی بحث کردی از بس که آدما با حماقتاشون با قضاوتهای احمقانشون با بی حوصلگیشون حوصلتو سر بردن از بس که به هر کی نگا کردی دیدی هم جنست نیست دیدی حرفتو نمی فهمه دیدی هم خونت نیست هم طبقت نیست هم فکر نیست هم راهت نیست هم دمت نیست دیگه نمی تونی آدمارو ببخشی چون بی رحمانه تمام انرژی تو ازت گرفتن هر جا رو نگا می کنی بدبختی زنارو می بینی.

 دلت نمی خواد به سبوت فکر کنی چون هیچ کاری از دست هیچ کدومتون بر نمیاد چون هردوتون فقط یه ضعیفه اید دلت نمی خواد به شمولای عزیزت فکر کنی حتی دیگه دلت نمی خواد با ح جروبحث کنی بعد هم در جواب اون خنده های مسخرش که اون جور مامانی تو عصبی کرده بود یه تف حوالش کنی دلت نمی خواد.....

 

دلم می خواد نبخشم تموم اون کسایی رو که پیرم کردن تموم اون کساییو که مجبورم کردن تو روزمرگی خودم غرق بشم دلم می خواد عاشق هیچکی نباشمو نبخشمشون

 

 

                                 ولی یه دختر وقتی نبخشه به کجا برمیخوره ؟؟

 

              

                                                                   ؟

 

                                                                   ؟

 

                                                                   ؟

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
فکر می کنی شروع یه روز قشنگ چه جوریه؟

از رخت خواب که بلند میشی  می بینی که هیچ جای بدنت درد نگرفته، آخ جون. خوب خوابیدی حتی اون sms مسخره ساعت 1.30بامداد هم بد خوابت نکرده.

 کل خونه تمیزو مرتبه. همه چیز عالیه.

 تلویزیون رو روشن می کنی، برای تنها برنامه ای که فکر می کنی ارزش دیدن داره .

 شروع می کنی مثل یه بچه خوب برای تداوم بی دردی، بعد از دو روز ورزشاتو انجام بدی، که یکی از آن دو مجری دوقلو می گه: کتاب ....(اسمشو متوجه نمی شی) استاد نادر ابراهیمی مثل جرقه می پری.....( نه! خدای من تو معرکه ای ) ... در این خصوص ارتباط تلفنی داریم با همسر ایشون خانوم فرزانه منصوری....(وووواااا ممنون ممنون ....انگار این کارو فقط برای من کردن....خدایا سپاس گذارم .....جناب شهیدی فر عزیز ممنونم تو با این برنامت چه کردی) و صدای ملیح و دلنشین خانوم ابراهیمی پخش میشه و از چاپ 3جلد از 5 جلد کتاب جدید استاد می گه ….

 

این یعنی یه شروع فوق العاده

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
یکی میون این همه آدم

یه دوازده سیزده سالی می شه مهر بازنشستگی خورده رو پیشونیش

اوایل بی کاری وتو خونه موندن کنار زن و بچه واسش سخت بود نمی دونست باید چی کار کنه،  فکر می کرد که دیگه اضافیه، با این که هنوز خونوادش با پول اون زندگی می کردن ومنتظر رسیدن سر برج بودن، ولی فکر می کرد مردی که کار نکنه به درد نمی خوره .

اما یواش یواش بااین وضع کنار اومد

هر از گاهی به ادارشون سر می زد ،حالا معاونش میزشو اشغال کرده بود، ولی هنوزم همکارا به احترامش از جا بلند میشدن و با هاش احوال پرسی می کردن با اینکه دیگه اون رئیسشون نبود.

دیگه سالها بود که به ادارشون نرفته بود، آخه اکثر همکاراش بازنشست شده بودن . تا اینکه یه آشنا ازش کمک خواست، اونم خوشحال از این موضوع گفت آره بریم اداره من سفارشتو می کنم.

 وارد ساختمون که شد توقع داشت مثل سابق از دربون گرفته تا مدیر کل، همه باهاش چاق سلامتی بکنن اما چهره ها یکی از یکی غریبه تربود. لبخند می زد وبه اون آشناش می گفت همه عوض شدن، دیگه ماها پیر شدیم دوره شما جووناست .

پله هارو بالا پائین می رفت  تو دلش خدا خدا می کرد یه آشنا ببینه.

 وارد اتاق رئیس شد همونی که یه زمانی زیر دستش بود وبرای اینکه به جایی برسه کلی تملقشُ می گفت ،حالا شده بود رئیس کل. رفت پیشش توقع داشت لااقل به احترام گذشته تحویلش بگیره، ولی اون به یه سلام علیک ساده بسنده کرد.

 خلاصه کارا رو تا جایی که می تونست با کلی بالا پائین رفتن یه کمی پیش برد، موقع خداحافظی با اون آشناش بهش گفت پس یادت باشه فردا باید بری پیش آقای فلانی بهش بگو من آشنای بهمانیم کارتو راه می ندازه همین که داشت این حرفو می زد خوب می دونست که اون آشناش هرگز این حرفو نمی زنه !!!!

وقتی رسید خونه پیش اهل خونه کلی پز داد که آره رفتم کارشو راه انداختم ولی ته دلش داشت به این دنیای بی وفا فحش میداد .

نشسته بود داشت خستگیشو در می کرد که دخترش گفت بابا سه حرفه، جوهر مرد، هیچیش هم در نیومده سرشو آورد بالا گفت :

                  کار عزیزم جوهره مرد کارِ

| +| نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
تاریک

 

نفسم داشت بند میومد. مثل یه غریبه بودم. کوچه پس کوچه ها و خیابونای این شهری که تمام عمرمو توش گذروندم برام غریبه بود. مغازه ها همون مغازه ها بود، راننده تاکسیا همون راننده هایی بودن که تا چند روز پیش سر اضافه کردن کرایه، باهاشون جروبحث می کردم،  ولی همه و همه برام غریب بودند.

نفس کشیدن، توی شهری که شماها توش نفس نمی کشین، برام سخته .

 

                                                  دلم براتون تنگ شده

 

                          زود برگردین و دیگه هیچ وقت تنهام نذارین

 

 

 همین که بدونم  این نزدیکیا هستین زیر همین آسمون توی همین شهر برام کافیه

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
دستانم را در باغچه نمی کارم

دستان خونینم را به دار خواهم آویخت

 

 

 

 

این گناه کار دستان را، سالهاست که می شویم تا شاید پاک شوند از این همه آلودگی

 

 

سالهاست که دستانم آلوده اند

 

آلوده اند به خون شادابی و طراوت دخترکی

 

 

آن زمان که صدای خنده های دخترک را خفه می کردند

 

آن زمان که کودکی معصومانه دخترک را، زیر گیوتین وقار ومتانت می گذاشتند

 

به خون آلوده شدند

 

 

و اینک زمان آنست که آنها را به دار بیاویزم

 

و سپس به خاک بسپارمشان

 

 

شاید    روح کودکانه دخترک آرام گیرد 

 

 

 

 

دستان خونینم را به دار خواهم آویخت  

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

فرمون زندگی رو گرفتی تودستت و داری تخته گاز میری، که یه گله یابو علفی میان وسط راه، توهم بدون

 

 گرفتن کلاج، می زنی رو ترمز، چی می شه؟ موتور داغونیو که با هزار بدبختی و توکل و رازو نیاز روشنش

 

 کرده بودی خاموش می شه!!!!

| +| نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
یه مرفه بی درد
خدا جونم هر کی می خواد قهرمان بشه بشه ولی این پرسپولیس نشه
| +| نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
4 5 3 80 22 13 0000

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی

 

نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه

 

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام

 

لحظه هر لحظه پس از تو شبو گریه در کمینه تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

 

می شکنم بی تو نیستی به سراغم نمیایی که ببینی بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی

 

شب بی عاطفه برگشت .شب بعد از رفتن تو، شب از نیاز من پر ،شب

 

خالی از تن تو .با تو گل بود و ترانه، با تو بوسه بودوپرواز، گل وبوسه بی تو

 

 گم شد، بی تو پژمرده شد آواز

 

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام

 

لحظه هر لحظه پس از تو شبو گریه در کمینه تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

 

می شکنم بی تو نیستی به سراغم نمیایی که ببینی بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی

 

 

| +| نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
اندر معانی بوزینه

بوزینه فقط اونی که تو باغ وحش می بینیم نیست

 

بوزینه می تونه زن همسایه باشه!

 

 بوزینه می تونه راننده تاکسی باشه که به هوای نگاه کردن به مناظرِ بیرون زل زده بهت وحتماًازدیدن چنین مسافری دلش غنج میره!

 

بوزینه می تونه همون آدمایی باشن که بی دلیل خودتو موظف می دونی دوستشون داشته باشی!

 

بوزینه می تونه همون کسی باشه که با اومدن اسمش یه روز خوب زهر مارت میشه!

 

بوزینه می تونه تولید کننده صدای باشه که درست موقع گاز زدن به یه کیک گنده تورو از خواب بیدارمی  کنه!

بوزینه می تونه اون هنر دوستی باشه که شروع به تعریف وتمجید از کارات می کنه وبعد با وقاحت کامل می گه اِ این تابلو رو حواست نبوده برعکس گذاشتی!!!

 

بوزینه می تونه یه دوست باشه که از سر لطف این گونه خطابش کنی!!

 

بوزینه می تونه یه دشمن یا یه رقیب باشه که از سر حرص به این اسم صداش کنی!

 

 بوزینه می تونه هر کی باهر رفتاری باشه

 

 بوزینه بسته با شرایط زمانی و مکانی می تونه  معانی مختلف بگیره

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
خوشبختی یعنی زمان بایستد

خوشبختی یعنی هنوز زنده ای

خوشبختی یعنی یه خونه واسه زندگی داری

خوشبختی یعنی مامان بابای خوب داری

خوشبختی یعنی یه همسر گل داری

خوشبختی یعنی خونوادت سالمن

خوشبختی یعنی خودت سالمی

خوشبختی یعنی...

 

 

 

 

توی کتابا این جملاتو به بهترین حالت ممکن می نویسن کنارشم به صدتا زبان زنده ومرده دنیا ترجمه میکنن آدماهم میرن اینارو میخرن به دوستاشون هدیه میدن یه عده هم می رن سر یه کلاسایی که این حرفارو با یه ویرایش زیبا تحویلشون بدن

اما یه نفر پیدا نمی شه جواب آدمو بده بابا من میدونم خوشبختم به همون دلایلی که خودتون می گین ولی می خوام این خوشبختی و نگه دارم می خوام از دستش ندم حالا باید چی کار کنم؟

 

 مشکل یه ترسه که توی تمام عمرم مثل یه بکگراند حضور داشته وداره اونم ترس از دست دادن چیزایی که من

اسمشو خوشبختی گذاشتم

 

 

 

 

خوشبختی یعنی بدبخت نیستی

خوشبختی یعنی خوشبختیت ادامه پیدا می کنه

خوشبختی یعنی بدبخت نمی شی

خوشبختی یعنی.....
| +| نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

وقتی پدر میمیره هنوز مادرو داری

 

اما وقتی مادر میمیره پدر برات یه مادر میاره

 

وتو دیگه نه مادرو داری نه پدرو
| +| نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
بچه ها منتظرتونم

صدای بچه ها باز توی کوچه پیچیده صبح که میومدم خونه جای لی لی شون رو دیدم الان دارن بازی می کنن صدای اون دخترک که فکر می کنه رئیسه از همه بیشتر میاد نمی دونم این همه حرف می زنه پس کی بازی می کنه

 حتما مریم،ساناز، سارا، زهره،چهره،علی، هادی،محسن، فرشید، مهرداد، امین، رضا، امیر، علیرضا، آزاده و بلال همشون هستن ولی چرا هیچکی دنبال من نیومده من دو ساعته موهاموخرگوشی بستم لباس پوشیدم اون صندل ابریامُ آوردم منتظرم تا یکیشون درمونو بزنه تا با سر برم بازی کنم

امروز میخوام اون شعره "انگشتر فیروزه خدا کنه بسوزه" رو واسه مریم بخونم آخه اون همش جرزنی می کنه

 

ولی هیچکی دنبالم نیومد مثل دیروز مثل پریروز مثل تمام روزای این چندین سال

 

شاید زنگمون خرابه ...

شایدم باهام قهرن ...

 

ولی حتما میان دنبالم چون کش دست منه اونام بالاخره از لی لی خسته میشن میخوان کش بازی کنن پس حتما میان دنبالم

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

نمی دونی از کجا ولی از یه جایی یه اعتماد به نفس عالی داری ولی با بقیه اعتماد به نفسا یه کم فرق می کنه مثلا تو دوست شدن تو اخت شدن با دیگران تو شروع یه دوستی و... این اعتماد به نفسه اون پشت مشتا قایم میشه

آما

وقتی یه نفرو می بینی کاری نداری اون کیه یا چی کارست بی برو برگرد خودتو از اون سر تر می دونی و اولین دلیلتم اینه که تو تویی واون اونه یه کمی سخته ولی این دلیل ابتدایی وجود داره با دلایل بعدی که دیگه طرف رو می تونی له کنی ولی از اونجایی که خیلی دل رحمی معمولا دست به این کار نمی زنی

حالا با یه نفر آشنا می شی خیلی به نظرت بدبخت میاد یا لااقل ازتو خیلی تو خوشبختی پائینتره با این که می دونی تو کارش موفق اما به هزارو یه دلیل خودتو کاملا از اون سر تر میدونی

 میگذره

تا با یه مجموعه آشنا می شی به خالقش غبطه می خوری یه هو سوسک میشی و تو دلت می گی خوش به حالش چه هنری داره

 میای پائینتر اسمشو می بینی

ای دل غافل این که همون آدمست که چند روز پیش باهاش آشنا شدی همون مفلوک بدبخت بی نوا پس چرا این دو ثانیه پیش ...

این همه نوشتم که بگم آره یه هو چه مرگت میشه

چرا یهو کم میاری

اصلا چرا این جوری شدی

| +| نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 

همه دور یه میز نشسته بودیم. جمع سه نفرمون چند سالیه که پنج نفره شده .

هر وقت فرصتی گیر میاریم یه جایی دور هم جمع می شیم .

 چند وقتیه  به این باور رسیدم که تو اون جمع از همه جا خوش ترم شاید به یاد روزای مدرسه. اون موقعها انقدر شاد بودیم که به قول رسول پرویزی به شکاف دیوار هم می خندیدیم. اوج غصه مون درس و امتحان بود.

 

آره اون شبم مثل همیشه فقط می خواستم شاد باشم که یکی یه سوال پرسید اونم اینکه اگه به عقب برگردید همین راهو می رید و همین انتخابها رو می کنید؟ زیاد به سواله جدی فکر نکردم گفتم خوب بازم بر می گرده به سرنوشت. دلم نمی خواست اصلا فکر کنم فقط می خواستم از زمان باقی مونده حداکثر استفاده رو ببرم

بین اون مسخره بازیا یکی مون موضوعُ جدی گرفت و از پشیمونیش واسه رد کردن یه پیشنهاد قدم زدن حرف زد مسئله واسه سالها پیش بود، ولی اون می گفت برام مهم نیست که چی می شد ولی اگه برگردم به عقب حتماًاون پیشنهادُ   قبول می کنم

همون موقع یه تصویر از گذشته اومد جلو چشام ولی بازم واسه خراب نشدن شادیم بهش فکر نکردم

 

حالا که به اون سوال فکر می کنم دلم می خواد برگردم به سن 11 یا12سالگیم یه روز در میون با دختر عموم می رفتم ژیمناستیک، اون روز نمی دونم که چی شده بود با بابام رفتم .موقع پیاده شدن تمام فکرم این بود که زودتر به کلاس برسم همین که چند قدم رفتم با یه صدای وحشتناک ودر ادامش فریاد پدرم خودمو عقب کشیدم دیدیم یه کامیون غول پیکر با کمترین فاصله از کنارم رد شد .

حالا بر می گردم به اون زمان از ماشین که پیاده می شم می رم تو دنیای خودم برای یه آن کر می شم نه صدای بوق اون غول بی شاخ و دم را میشنوم نه صدای فریاد پدرو، به راهم ادامه میدم بعد دیگه همه چیز تموم می شه تو بهترین سالهای زندگیم

تو همون سالها که اوج غصه هام امتحاناتم بود تو همون سالها که همه بودن و این انزوای تلخ حکم فرما نشده بود

همه چیز چه زیبا تموم می شه واین نگرانی ها مثل خوره به روحم نمیافته.

 آره منم پشیمونم  واسه یه قدمی که به عقب برداشتم .

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 
کتابی گشوده شد اما خوانده نشده بسته شد24/1/86

یک سار پرید

 

گلی شکفت

 مردی مرد

 گلی پژمرد

 

آری ساری پرید

 

درختی روئید

قلبی شکست

درختی خشکید

 

آری آری ساری پرید

 

جنگی شکل گرفت

 زنی گریست

کودکی آواره شد

 

آری آری آری می دانم ساری پرید

 

کتابی خوانده نشده بسته شد شاید در خطی از آن کتاب نوشته شده بود

 

 سار منم

پرنده منم

پرواز منم

 

من را به خاطر بسپار

 

 

من را، به خاطر بسپار
| +| نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386 توسط مهتاب  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved